این عکس های عباس عطار هم برای خود ماجرایی شده. البته نه عکس های گرفته شده توسط عباس، بلکه خود عباس به عنوان سوژه. یک و نیم سال قبل در دفتر آسوشیتد پرس در تهران چند عکس از عباس و حسن گرفتم که عباس گوشزد کرد منتشر نشوند و من هم فقط یک برش از یکی از عکس ها را در این پست می آورم. چند روز پیش کتاب داستان های مگنوم را ورق می زدم با عکسی از عباس در ویتنام. عکس هم در کنار مطلبی از عباس بود که بخشی از آن در اینجا می آید:
«از زمان کودکی، تصور حماسی از یک ژورنالیست داشتم: آدم مسافرت می کند،م به جنگ می رود و رویدادهای تاریخی را پوشش می دهد.
من به نوشتن و عکس گرفتن پرداختم، ولی به زودی دریافتم که عکس گرفتن جذاب تر است و همانند تمام عکاسان مشتاق، در رویای پوشش دادن جنگ ویتنام بودم. در سال 1970 زمانی که من یک عکاس حرفه ای شدم، نیروهای آمریکایی شروع به عقب نشینی کرده بودند. این مرحله ویتنامیزه شدن جنگ بود، بدین معنی که ویتنامی ها بیشتر همدیگر را می کشتند و کمتر نیروهای آمریکایی را. از خودم پرسیدم که چه چیز ممکن است برای عکاسی با ارزش باشد. جنگ، ویتنامیزاسیون و ویتنام شمالی همگی پوشش داده شده بودند. یک چیز که هنوز پوشش داده نشده بود، ویت گنگ ها بودند که بوسیله کمونیست های شمال هدایت می شدند تا با نیروهای آمریکایی و ویتنام جنوبی بجنگند. به جز چند نظامی و عکاس کمونیست کسی آن ها را واقعا عکاسی نکرده بود. مذاکرات صلح در پاریس در جریان بود و و هنگامی که در سال 1972 شنیدم که هنری کیسینجر وزیرامور خارجه ایالات متحده گفت: «صلح نزدیک است»، سوار اولین هواپیما شدم چون می دانستم که الان بهترین وقت است.
هنگامی که هر جنگی به پایان خود نزدیک می شود، دوره ای وجود دارد که هیچ چیز سرجای خود نیست، زمانی که یک مقام قدرت خود را واگذار می کند و دیگری هنوز قدرت را به دست نگرفته است. همانگونه که بعدا در بیروت، در ایران و اخیرا در عراق، بار ها برای من مسجل شده، آن دوره زمانی است که فرد واقعا می تواند کار کند. ولی زمانی که من به ویتنام رفتم، صلح در دسترس نبود و باید چهار ماه و نیم صبر می کردم. من بیست ساله بودم و توانستم از عهده آن برآیم. من جنگ را پوشش دادم و ماموریت هایی را برعهده گرفتم. هنگامی که توافق نامه پاریس سرانجام امضا شد، ویت گنگ ها نیاز داشتند که نشان دهند ویتنام را در چنگ دارند و یکباره ژورنالیست های خارجی مورد استقبال قرار گرفتند. من قادر بودم دشمنی را کشف کنم که همه ما در مورد آن فقط تصور داشتیم. من دانستم که آن ها مدرسه، تئاتر و بیمارستان داشتند. زمانی که به پاریس برگشتم، از کارهایم در مورد ویت گنگ ها استفاده کردم تا به ویتنام شمالی دسترسی پیدا کنم و به آنجا بروم جایی که علیرغم توافق نامه پاریس جنگ هنوز هم در جریان بود.
...
گاسکین سیپاهیونگلو در آن زمان کار های مرا منتشر می کرد. قبل از اینکه من بگویم وی نام آژانسش را سیپا گذاشت، چرا که گاهی اوقات عکس ها را با نام خود امضا و نام عکاس را فراموش می کرد. دوران حماسیی بود: همه چیز به عکاس بسته بود. آدم همه مشکلات را خودش حل می کرد، همه چیز را خودش پرداخت می کرد، و همه چیز را خودش برنامه ریزی می کرد. قبل از سفر برای یک گزارش، ممکن بود که گاسکین دفترچه سیاهرنگش را بیرون آورده و از آن شماره تلفن دختری را در جایی که عکاس به آنجا باید می رفت، به آدم می داد. این نوع ارتباطی بود که عکاس با گاسکین داشت. در تمام 5 ماهی که در ویتنام جنوبی بودم، وی حتی یک سنت هم برای من نفرستاد. او در همین اثنا عکس ها را می فروخت و پول در می آورد. زمانی که برگشتم، از او پرسیدم که چرا برای من کمی پول نفرستادی؟ او گفت: وقتی که گرسنه بودی غذا گیرت آمد که بخوری؟ گفتم: بله. گفت: زمانی که لازم بود، زن داشتی؟ گفتم: بله. گفت: پس برای چه چیزی به پول احتیاج داشتی؟ بفرما این هم پول. او دوست داشت که مانند یک رییس قبیله خودش پول را بدست آدم دهد.
...«
از کتاب MAGNUM STORIES. Ed. & Introd. by Chris Boot. London 2004
عباس عطار، ویتنام، 1972
حسن سربخشیان و دستهای عباس (تهران 9 ژوئن 2005)
اون روز تو دفتر AP هیچ وقت یادم نمیره. منم ازشون چندتا عکس گرفتم.
اینجور افراد تعدادشون خیلی کمه. خوب خیلی از ما ایرانی ها ایشون یا رضا دقتی رو نمیشناسیم.
باید قدرشون رو دونست و تا جایی که میشه ازشون یاد گرفت.
مرسی ایرج